السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهارو لا جعله اله اخر العهد منی لزیارتکم
غروب جمعه 18 اسفند 1385 مصادف با روز اربعین حسینی، شلمچه وجمع بچه های موسسه حاج احمد . حاج حسین یکتا میان گریه ها گفتند بچه ها انشالله به نمایندگی از سوی شهدا زائرکربلا شوید، آنها خیلی دلشان می خواست بروند کربلا، اگر رفتید نائب الزیاره آنها هم باشید. انگار حرف، حرف خودش نبود خواست بچه ها وشهدای عملیات کربلای 5 بود. کربلای 5. کربلای 5 با رمز یا فاطه الزهرا(س). ومابعد از 5 سال عازم کربلائیم از مقتل بچه های عملیات کربلای 5.
5 سال گذشت وامروز 19 دی روز تولد موسسه بالاخره آقا اجازه دادند. روزگاری فکر می کردیم اگر قرار شد برویم کربلا طرح کاشیکاری با آرم موسسه ببریم، می گفتیم می بریم و می دهیم صحن آقا نصب کنند. فکر می کردیم تحفه ای ببریم. ماندگار شویم و کربلایمان خاص باشد موج شود و از درونمان بجوشد و در شهر جاری شود. ولی حالا که عازمیم به دستهایمان که نگاه می کنیم خالی خالیند، خالی خالی، و کوله بارمان پراست از دانسته هایی که عمل نکردیم. هرچه فکر می کنیم که چه داریم تا با خودمان ببریم آنقدر اندک است که پیش کریم گفتن و بردن خطاست. امسال شب آخر سقف مسجد دورک زیرباران بارش شهاب و ستاره از خدا کربلا خواستیم. هرچند هنوز وجودمان پر از غرور است که به خاطر متفاوت بودنمان لیاقت کربلا رفتن داریم. چرا که ما به مردم خدمت کردیم، اسلام به برکت ما زنده است و جنگیدیم در عرصه جنگ امروز و هزار و یک عجب و ریای دیگر و شب قدرو عاشورا و 5 شب هیات و عزاداری و مدام کربلا کربلا کربلا.
اما حالا که هر روز به سفر نزدیکتر می شویم بیشتر به تهی بودن بودن توشه مان یقین می کنیم. بعد از 5 سال چه کردیم برای ظهور مولایمان(عج) چه کردیم برای کم کردن خون دل رهبرمان و چه کردیم برای جوانان شهرمان، برای خانواده هایمان و برای خودمان جه کردیم.
اضطرابی عجیب وجودم را پر کرده است. این بار که به باب الشهدا رسیدم چه بگویم برای اذن ورود گرفتن. دلم می خواهد چکمه هایم را به گردنم آویزان کنم آنقدر از خجالت سرم را پایین نگاه دارم تا دستی بیاید سرم را بلند کند و بگوید بخشیده شدی، خوش آمدی و درونم پر از شادی بشود از جنس شادی که حر در محضر آقا تجربه کرد. اما من کجا و حر کجا... نه شاید بهتر باشد قبل از ورود به صحن و سرای آقا هفت بار بین الحرمین را هروله کنم و بعد از دست سقای دشت کربلا سیرآب بنوشم، آب زمزمی که زمزمه وجودم شود و آنگاه در فرات غسل شهادت کنم و از باب القبله وارد شوم.
آقاجان خوب می دانیم که زیارتتان رزق است نه طلب و دعوت است نه لیاقت. آقا جان به برکت خون شهدا و به حرمت خون شهید کاظمی که نمی دانم کربلا رفته شهید شد یا نرفته و به اشک بدرقه بچه های دورک و کاهگان عیسی و علی اکبر و اولین نماز تکلیف دختر بچه هایشان رخصت دهید تا در بارگاهتان شهید شویم. به قول حاج آقا دولابی شهید محبت قشنگ شهید می شود بدون درد و بدون خون، آرام آرام آرام... اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم الحمدالله علی عظیم رزیتی الهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام




